تنها نشین
مترادفها
منزوی، گوشهنشین، خلوتگزین
متضادها
اجتماعی، معاشرتی
لغت نامه دهخدا
تنهانشین. [ ت َ ها ن ِ ] ( نف مرکب ) منزوی. که تنها نشیند و با کس مراوده نداشته باشد، خواه به غرور و خودپسندی خواه به اعتزال:
ز بیکامی دلم تنهانشین است
بسازم گر ترا کام اینچنین است.نظامی.بت تنهانشین، ماه تهی رو
تهی از خویشتن تنهاز خسرو.نظامی.
فرهنگ فارسی
منزوی. که تنها نشیند و با کس مراوده نداشته باشد. خواه به غرور و خودپسندی خواه به اعتزال.
جمله سازی با تنها نشین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 که گفت شاهد تنها نشین مسند حسن ز روی مهر که ای از ره بصیرت دور
💡 چراغ و شمع او در بزم عیش یار روشن شد من تنها نشین را خانه از مهتاب شد روشن
💡 می رویم از خود بیا در انجمن تنها نشین ذوق تنهایی اگر داری بیا با ما نشین
💡 چون تو تنها نشینی از سرو بُن با خودت هرچه آرزو میکن
💡 وحدت گزین و محرمی از دوستان مجوی تنها نشین و همدمی از دودمان مخواه