لغت نامه دهخدا
( بشیشة ) بشیشة. [ ب َ ش َ ] ( ع اِ ) مال ملک ید، یقال: اخرجت بشیشتی. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ).
( بشیشة ) بشیشة. [ ب َ ش َ ] ( ع اِ ) مال ملک ید، یقال: اخرجت بشیشتی. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ).
مال ملک ید یقال: اخرجت له بشیشتی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خون دلم بشیشه و سرخوش بیاد دوست کو محتسب که بیند و مستم گمان کند
💡 چونست دل شکسته و در سر هوای زلف از سر اگر بشیشه شکستن بلا رود
💡 بجهد شیشه سیماب گر در او ریزی بشیشه تو کند شوشه های زر تسلیم
💡 مردم پری به شیشه، گر از ساحری کنند چشم خوش تو مردم ساحر بشیشه کرد
💡 بخواه جام که سر چرب کرد خصم ترا بشیشه تهی این آبگینه رنگ خراس
💡 بشیشه در آورد از افسون پری بهم، عمری این نرد می باختند