لغت نامه دهخدا
بدمحضری. [ ب َ م َ ض َ ] ( حامص مرکب ) در غیاب دیگران را ببدی یاد کردن: ابوجعفر منصور پیوسته ابومسلم را پیش سفاح بدمحضری میکردی و می گفتی که اگر خواهی که ترا جهان صافی شود ابومسلم را از میان بردار. ( تاریخ بلعمی ).
بدمحضری. [ ب َ م َ ض َ ] ( حامص مرکب ) در غیاب دیگران را ببدی یاد کردن: ابوجعفر منصور پیوسته ابومسلم را پیش سفاح بدمحضری میکردی و می گفتی که اگر خواهی که ترا جهان صافی شود ابومسلم را از میان بردار. ( تاریخ بلعمی ).
در غیاب دیگران را ببدی یاد کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بهتر خلقی تو آن به که نیست نزد تو بدرائی و بد محضری