باشش

لغت نامه دهخدا

باشش. [ ش ِ ] ( اِمص ) اسم از بودن و باشیدن. ( یادداشت مؤلف ). بودباش. ( ناظم الاطباء ). وجود. موجودیت. ( یادداشت مؤلف ). || ترجمه سکنی. ( آنندراج ) ( هفت قلزم ). سکونت. اقامت. ( ناظم الاطباء ). سکنی. ( منتهی الارب ). مکان. مأوی. منزل. مقر. مستقر. مقام. ( یادداشت مؤلف ). مأوی؛ جایی که شب و روز باشش در آن کنند. مسکن؛ جای باشش. مَقیظ؛ جای باشش در تابستان. دمنة؛ آثار باشش مردم. ( منتهی الارب ). مغنی؛ جای باشش. خانه باشش. ( زمخشری ): و چون در شهور سنه ست و ثلاثین و خمسمائه البتکین از گورخان والی بخارا شد و جای باشش خود آنجا ساخت. ( تاریخ بخارای محمدبن زفر ). هم در این سال بفرمود تا حصار را آبادان کردند و جای باشش خود آنجا ساخت. ( تاریخ بخارای محمدبن زفر ). و این حصار جای باشش پادشاهان و امیران و سرهنگان بوده است. ( تاریخ بخارای نرشخی ص 30 ). بفرمود تا حصار را آبادان کردند و جای باشش خود آنجا ساخت. ( تاریخ بخارای نرشخی ص 30 ).

فرهنگ عمید

= بودن

فرهنگ فارسی

بودن
اسم از بودن و باشیدن

جمله سازی با باشش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست

💡 زمین را باشش و سه گام پیمود در آن ساعت مرا ذوق سفر بود

💡 اگر ازتو نماند مه عجب نیست که باشش نقطه پروین کم زیک زد

💡 باشش جهت توجه آن بی جهت یکی است بیچاره رهروی که کند رو به یک طرف