لغت نامه دهخدا
بی حشمت. [ ح ِ م َ ] ( ص مرکب ) بی ترس. بی واهمه. بی ملاحظه:
هر کسی را که مظلمتی است بباید آمد و بی حشمت سخن خویش گفت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 36 ). گفت به از این میخواهم بی حشمت نصیحت باید کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 61 ). تو مردی که جز راست نگویی و غیر صلاح نجویی در این کار چه بینی بی حشمت بازگوی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ).