لغت نامه دهخدا
کهن پیر. [ ک ُ هَم ْ / هُم ْ ] ( اِ مرکب ) پیرفرتوت و سالخورده. مرد بسیار پیر. ( ناظم الاطباء ).
کهن پیر. [ ک ُ هَم ْ / هُم ْ ] ( اِ مرکب ) پیرفرتوت و سالخورده. مرد بسیار پیر. ( ناظم الاطباء ).
پیر فرتوت و سالخورده.
پیر فرتوت و سالخورده ٠ مرد بسیار پیر ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن
💡 درستی خواست از پیران آن دیر که بودند آگه از چرخِ کهنسیر
💡 چه بازی می کند بنگر تو از دور فغان از جور این چرخ کهن پیر
💡 ز ضعف پیری گشته ست چون گلیم کهن به حبس رویم و بوده چو دیبه ششتر
💡 کهن پیری از خاک خاور زمین به رای و خرد پس نگر، پیش بین