لغت نامه دهخدا
بددماغ. [ ب َ دَ/ دِ ] ( ص مرکب ) بدمزاج و ناقانع. ( آنندراج ). آن که بدشواری خشنود گردد و ناراضی از هر چیزی. ( ناظم الاطباء ). که زود رنجد. که زود قهر کند. || متکبر. پرافاده. ( یادداشت مؤلف ) ( فرهنگ فارسی معین ).
بددماغ. [ ب َ دَ/ دِ ] ( ص مرکب ) بدمزاج و ناقانع. ( آنندراج ). آن که بدشواری خشنود گردد و ناراضی از هر چیزی. ( ناظم الاطباء ). که زود رنجد. که زود قهر کند. || متکبر. پرافاده. ( یادداشت مؤلف ) ( فرهنگ فارسی معین ).
( صفت ) ۱ - آنکه بسختی خشنود گردد ناراضی. ۲ - متکبر پر افاده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در روايت معتبره منقول است كه خوردن باقلا ساق را پر مغز مى كند و دماغ را زياد مى كند وتوليد خون تازه مى كند.
💡 ازین آب و هوا بیدل به رنگ غنچه مختل شد مزاج بوی گل پرورده ناموس دماغ من
💡 تیغ تو در هر دماغی جای سازد چون هوس خیل تو در هر مضیقی راه یابد چون خیال
💡 قصر سودای جهان پایهٔ قدری میخواست چترزد دود دماغ من وشد عرش عظیم
💡 … و از پسِ قِحف [کاسه سر] یکی سولاخ است که از مغز سر چیزی فرود آیذ از گوهر دماغ که در تازی به آن نخاع گویند همچون جوی که از حوض برون آیذ با هفت جفت عصب....
💡 عقل: منظور از عقل این است که قوای دماغی شخص سالم باشد. کسی که فاقد قوهٔ عقل و مبتلا به اختلال قوای دماغی باشد مجنون نامیده میشود. تشخیص جنون که یک مفهوم عرفی و پزشکی است همیشه کار آسانی نیست و قانون نمیتواند در این باره یک ضابطهٔ قطعی به دست دهد.