روی شناس

مترادف‌ها

پوشش، درپوش، روکش

لغت نامه دهخدا

روی شناس. [ ش ِ ] ( ن مف مرکب ) مشهور و معروف و محترم. ( ناظم الاطباء ). روشناس. معروف و مشهور. ( شرفنامه منیری ). رجوع به روشناس شود. || آشنا. ( ناظم الاطباء ) ( از شرفنامه منیری ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - مشهور معروف. ۲ - ستاره کوکب جمع روشناسان.

جمله سازی با روی شناس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گزیده و سره و سکه دار و روی شناس درست روی نگارین تو چو روی نگار

💡 می‌دان که دل ز روی شناسان آن سراست مشمارش از غریب شماران این سرا

💡 عاشق از روی شناسی به بلاست خرم آن کس که کسش نشناسد

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران