بی سپاس

لغت نامه دهخدا

بی سپاس. [ س ِ] ( ص مرکب ) ( از: بی + سپاس ) ناسپاس. بیوفا و نمک بحرام. ( از ناظم الاطباء ). ناشکر. کافرنعمت:
ستاینده کو بی سپاسست نیز
سزد گر ندارد کس او را بچیز.فردوسی.بمن برمنه نام جم بی سپاس
مرا نام ماهان کوهی شناس.اسدی.گفتم دون است و بی سپاس و سفله و حق ناشناس که به اندک تغیر حال ازمخدوم قدیم برگردد. ( گلستان ). || بی منت کشی. بدون سپاس گزاری. بی خواهش:
گهر گرچه افتد بکف بی سپاس
گرامی بود نزد گوهرشناس.اسدی.بجای شما هر یکی بی قیاس
نوازشگریها رود بی سپاس.نظامی.رجوع به سپاس شود.

فرهنگ فارسی

نا سپاس ٠ بیوفا و نمک بحرام ٠ ناشکر ٠ کافر نعمت ٠

جمله سازی با بی سپاس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یزدانت کافرید نگه دارد بی پاس و بی سپاس نگهداران

💡 به من برمنه نام جم بی سپاس مرا نام ماهان کوهی شناس

اونلی فنز یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
ملکا یعنی چه؟
ملکا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز