لغت نامه دهخدا
بی خواهش. [ خوا / خا هَِ ] ( ق مرکب، ص مرکب ) بی خواستاری. بی طلب. || بی مقصود و بی قصد. ( ناظم الاطباء ). || بی اراده و بی میل. ( ناظم الاطباء ). بی خواهانی. || بی طوع و بی رغبت. ( آنندراج ).
بی خواهش. [ خوا / خا هَِ ] ( ق مرکب، ص مرکب ) بی خواستاری. بی طلب. || بی مقصود و بی قصد. ( ناظم الاطباء ). || بی اراده و بی میل. ( ناظم الاطباء ). بی خواهانی. || بی طوع و بی رغبت. ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی خواهش ما هر چه رسد از تو حلال است در مذهب ما آن حرام است تمناست
💡 هر خرابی کز مدینه تا به بحرین آمده بهر تألیف دلی بی خواهش اعطا ساخته
💡 اینها همه علت است بی خواهش خویش مستغرق عشق تو دلی می خواهم
💡 نیست بحر نعمت بی خواهش حق را کنار چون صدف گر لب گشایی هیچ جز دندان مخواه
💡 کرد بر لب تشنه دیدار بی خواهش سبیل اب خشکی داشت گر در جویبار آیینه ام
💡 ز تو گر فزایش و گر کاهش است نه چون فیض خورشید بی خواهش است