بی جواز
مترادفها
بدون اجازه، بیاجازه، بدون مجوز
متضادها
با اجازه، مجاز
لغت نامه دهخدا
بی جواز. [ ج َ ]( ص مرکب ) بی اجازه. بدون اجازه. بی رخصت:
بدو پهلوان گفت کای دیوساز
چرا رفتی از نزد من بی جواز؟فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ص 2650 ).
فرهنگ فارسی
بی اجازه ٠ بدون اجازه بی رخصت ٠
جمله سازی با بی جواز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به کاروان گهِ حسنش چو خیمه بیرون زد رقیب ره ندهد هر که بی جواز آید
💡 بی جواز عشق فردا در سیاستگاه حشر طاعتت محتاج آمرزش بود همچون گناه
💡 تویی که باد صبا در جهان نیارد کرد نسیم عارض گل بی جواز حکم تو فاش
💡 بی جواز رای شهر آرای و عزم ثابتت بر فراز بام گردون جنبش سیّاره نیست
💡 ورود افراد غیرمجاز به مناطق نظامی حساس و حساسیتبرانگیز، بدون داشتن مجوزهای رسمی و بی جواز، میتواند منجر به پیگرد قانونی بسیار شدیدی شود.
💡 بسیاری از شرکتهای بزرگ، استفاده از نرمافزارهای کپی شده و بی جواز را نقض آشکار حقوق مالکیت معنوی و قوانین بینالمللی میدانند.
💡 عبور از مرزهای بینالمللی به صورت بی جواز، نه تنها امنیت ملی کشورها را به خطر میاندازد، بلکه مشکلات حقوقی پیچیدهای برای مسافران ایجاد میکند.