بر گذر

لغت نامه دهخدا

برگذر. [ ب َ گ ُ ذَ ] ( ص مرکب ) عابر. گذرنده. غیرساکن. نماندنی. غیرجاوید. مقابل جاوید:
نزاید بجز خاک را جانور
سرای سپنجی ست و ما برگذر.فردوسی.کنم آفرین بر جهان سربسر
که او را ندیدم بجز برگذر.فردوسی.گر آید به زشتی گمانی مبر
که این مرزبانی بود برگذر.فردوسی.که آنست جاوید و این برگذر
تو از آز پرهیز و انده مخور.فردوسی.و رجوع به برگذار شود.

فرهنگ فارسی

عابر گذرنده.

جمله سازی با بر گذر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 باد می‌بوید دل آگاه و بویی می‌برد نافه آهو شکافد بر گذر طرار عشق

💡 جان من یاد کن آن را که به بوی چو تویی همه شب بر گذر باد صبا بنشیند

💡 تا به چشمت همه پاکیزه نماید خواجو خاک شو بر گذر مردم پاکیزه‌سرشت

💡 بطعنه گفته زبان سنان مینا بر چو خوش بود گل اگر بر گذر نیفتد خار

💡 عالم سفلی نه جای تست زینجا بر گذر جهد آن کن تا کنی در عالم علوی قرار

💡 دشنام دهان از من چون بر گذری گویم یارب من و آن، کاخر نامم بزبان بردی

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز