لغت نامه دهخدا
خسته و مرده. [ خ َ ت َ / ت ِ وُ م ُ دَ / دِ ] ( ترکیب عطفی، ص مرکب ) وامانده. درمانده. قدرت انجام امری را ( بواسطه مصرف شدن نیروی انجام آن امر ) از دست داده. مانده.
خسته و مرده. [ خ َ ت َ / ت ِ وُ م ُ دَ / دِ ] ( ترکیب عطفی، ص مرکب ) وامانده. درمانده. قدرت انجام امری را ( بواسطه مصرف شدن نیروی انجام آن امر ) از دست داده. مانده.
وامانده درمانده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپردهایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مردهایم
💡 چون سلطان در تعقيب شكار از همراهان جدا شد و دور افتاد، راه را گم كرد. شب تك و تنهابا حالتى خسته و گرسنه به خيمه اى رسيد.
💡 روزانه تعداد زیادی از مسافران خسته و اهالی تهران میهمان این مرد مهربان بودند.
💡 اين روح ناآرام و اين بدن خسته و سر تا پا مجروح، با هزاران غصه و سخنهاى ناگفتهدر سحرگاه بيست و يكم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى به خداوند جان آفرين تسليمگشت و از خاك به افلاك شتافت.
💡 به غم نشسته دلی خسته و دری بسته دگر برون ننهادم ز کُنجِ احزان پی
💡 امروز منم خسته و بی مونس و بی یار فریاد همی خواهم و فریادرسم نیست