لغت نامه دهخدا
جان در قدم ریختن. [ دَ ق َ دَ ت َ ] ( مص مرکب ) جان در پای کسی ریختن. جان را فدای کسی کردن:
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم
که از ما خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی.سعدی.رجوع به جان در قدم کردن شود.
جان در قدم ریختن. [ دَ ق َ دَ ت َ ] ( مص مرکب ) جان در پای کسی ریختن. جان را فدای کسی کردن:
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم
که از ما خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی.سعدی.رجوع به جان در قدم کردن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاید که نیست گردم تا سال و ماه باری دل در قفس نبینم جان در حرس ندارم
💡 دل بردی و جان در صدف هجر نهادی مشکل که تو را میل به سوی دگرانست
💡 نفس خودرایم به غفلت تا به جان در کار شد گر به جان با نفس کافر برنیایم کافرم
💡 حافظ به پیشِ چشم تو خواهد سِپُرد جان در این خیالم اَر بدهد عمر مهلتم
💡 در خطت تا دل به جان در بستهام چون قلم زان خط میان در بستهام
💡 درونِ مجمعِ مردان پریشان در نمیگنجد محبّت خانه خالی کن که جز جان در نمیگنجد