لغت نامه دهخدا
دیردیر. ( ق مرکب ) دیرادیر. دیربدیر. با فاصله زمانی. هر از چندی: حکیمان دیردیر خوردند و عباد نیم سیر. ( سعدی ).
معشوقه که دیردیر بینند
آخر کم از آنکه سیر بینند.سعدی.
دیردیر. ( ق مرکب ) دیرادیر. دیربدیر. با فاصله زمانی. هر از چندی: حکیمان دیردیر خوردند و عباد نیم سیر. ( سعدی ).
معشوقه که دیردیر بینند
آخر کم از آنکه سیر بینند.سعدی.
دیرا دیر. دیر بدیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیر شد منتظران را، که ببینند آن روی دیر دیر آمد و از کوچه ما زو بگذشت
💡 آید بکینه از تو مکافات دیر دیر و آید بمهر از تو مجازات زود زود
💡 دلی که شاد ز وصل تو دیر دیر شود به یک نظر که به بیند ترا چه سیر شود
💡 مرو مرو چه سبب زود زود میبروی بگو بگو که چرا دیر دیر میآیی
💡 روشنترین غرور و دلیل تکبرش آن دیر دیر لب به تکلم گشودن است
💡 جان برخی رهت که تو کردی قبول و بس این ذل زود به آن عز دیر دیر