دود خورد
مترادفها
دود گرفت، سوخت
لغت نامه دهخدا
دودخورد. [ خوَرْ / خُرْ ] ( ن مف مرکب ) دودخورده. آنکه دود خورده باشد. دودناک. دودزده.
- دودخورد مطبخ سبز؛ کنایه از آسمان و چرخ:
مخواه راتبه زین دودخورد مطبخ سبز
که گوشتش همگی گردن است و پهلو نیست.شرف الدین شفروه ای.
فرهنگ فارسی
دود خورده. آنکه دود خورده باشد.
جمله سازی با دود خورد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 قدم نه درین مطبخ دود خورد بزن پای بر کاسه لاجورد
💡 وقتی باد شدید وزید، چشمهای من به شدت دود خورد و برای مدتی طولانی نتوانستم به درستی مسیر را در تاریکی ببینم.
💡 در آن حادثه ناگوار، تمام وسایل داخل اتاق به دلیل اینکه دود خورد، به شدت آسیب دیدند و نیاز به نظافت و مرمت داشتند.
💡 در حین کار با آن دستگاه قدیمی، ناگهان از داخل آن دود خورد و باعث شد که همه افراد حاضر در صحنه با اضطراب فرار کنند.