دست کن

لغت نامه دهخدا

دست کن. [ دَ ک َ ] ( نف مرکب ) دست کننده. کننده دست. || ( اِ مرکب ) حنائی را گویند که بعد از رنگ دادن از دست کنند. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ). || آب که با آن دست شسته باشند:
به ناخن طاس آبی از ته گرد
چو آب دست کن باید برآورد.شفیع اثر.

فرهنگ فارسی

دست کننده. کننده دست

جمله سازی با دست کن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زان دست کنون در غم دل دادم پای زان پای کنون بر سر دل دادم دست

💡 پاره ی قمر در دست کن، برجیس را سرمست کن بر تاز و رخش پست کن، فرق زحل در پی سپر

💡 طبیبِ راه‌نشین درد عشق نشناسد برو به دست کن ای مرده‌دل مسیح‌دمی

💡 سوی قدح دست کن، ما همه را مست کن ز آنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان

💡 بر دلها چه می گردی برای حبه ای؟ دست کن در جیب خود چون غنچه گل زر بر آر

💡 درآمدی به دلم مست و تیغ ظلم به دست کنون بهر سوی دل بنگرم نشانهٔ توست

دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز