جلده
مترادفها
پوست
لغت نامه دهخدا
( جلدة ) جلدة. [ ج َ دَ ] ( ع ص ) مؤنث جلد. ( از اقرب الموارد ). رجوع به جلد شود. || خرمابن سخت و بزرگ که بی آب صبر تواند کرد. || شتر ماده بسیارشیر و بسیارچرب. || شترماده بی بچه وبی شیر. ( منتهی الارب ): شاة جلدة؛ گوسفند بی شیر و بی بچه. ( از اقرب الموارد ). ج، جِلاد. ( منتهی الارب ).
جلدة. [ ج ِ دَ ] ( ع اِ ) پوست و این اخص از جلد است. ( منتهی الارب ). نوعی از جلد. || قطعه ای از جلد. || قوم من جلدتنا؛ ای من انفسنا و عشیرتنا. ( از اقرب الموارد ).
جلدة. [ ج َ ل َ دَ ] ( ع مص ) چابک و چالاک گردیدن. ( منتهی الارب ). رجوع به جِلَد و جلادة و جلودة شود. || ( اِمص ) چابکی مردم و غیر وی. ( منتهی الارب ).
جلدة. [ ج َ ل َ دَ ] ( ع ص ) زمین سخت و هموار. || گوسفند که بچه اش وقت زادن بمیرد. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
زمین سخت و هموار یا گوسفند که بچه اش وقت زادن بمیرد.
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی جَلْدَةٍ: تازیانه - شلاق
ریشه کلمه:
جلد (۱۳ بار)
جمله سازی با جلده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 (الزانيه و الزانى، فاجلدوا كل واحد منهما مائه جلده
💡 كان (السجاد) - عليه السلام - اذا حضرت الصلاة اقشعر جلده و اصفر لونه و ارتعدكالسعفة