خیزرانی

لغت نامه دهخدا

خیزرانی. [ خ َ زُ / زَ ] ( ص نسبی ) منسوب بخیزران. ( از انساب سمعانی ):
و آن جسم لطیف خیزرانی
درخورد شکنجه نیست دانی.نظامی.نی گشته قضیب خیزرانیش
خیری شده رنگ ارغوانیش.نظامی.

جمله سازی با خیزرانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنان خیزرانی که در سرو پیچد بگردن در آوردمش زود بالی

💡 طبق روایت شیخ مفید، در حضور یزید مرد سرخ‌پوستی از اهالی شام از یزید خواست که یکی از زنان اسیر شده را به کنیزی بگیرد. اما زینب از این کار جلوگیری کرد و گفتگوهای تندی میان او و یزید شکل گرفت. یزید چوب خیزرانی برداشته و به لب و دندان‌های حسین می‌زد و می‌گفت: «ای کاش پیران قبیله من که در جنگ بدر کشته شدند، [اکنون می‌بودند] و می‌دیدند که چگونه قبیله خزرج در برابر نیزه‌ها به ناله و زاری افتاده‌اند. در آن حال، از شادی فریاد می‌زدند و می‌گفتند: ای یزید! دستت درد نکند. من از فرزندان خندف[یادداشت ۲] نیستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگیرم.» در این زمان، زینب برخاست و خطبه اش را شروع کرد.