خلخال زر

لغت نامه دهخدا

خلخال زر. [ خ َ ل ِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) پای برنجن. ( آنندراج ). || کنایه از آفتاب عالمتاب. ( آنندراج ):
چو خاتون یغما بخلخال زر
ز خرگاه خلخ برآورد سر.نظامی.
خلخال زر. [ خ َ ل ِ زَ ] ( اِخ ) شهریست که امروز خلخال نامیده میشود. صاحب برهان و انجمن آرای ناصری و آنندراج آنرا قریب گیلان دانسته اند:
ز پرگار آن حلقه برکرد سر
که خوانندش امروز خلخال زر.نظامی.

فرهنگ فارسی

شهریست که امروز خلخال نامیده میشود صاحب برهان و انجمن آرای ناصری و آنندراج آنرا قریب گیلان دانسته اند.

جمله سازی با خلخال زر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه اعتنای یاره نه پروای گوشوار نه برسوار سیم و نه خلخال زر گریست

💡 برآن نساء یاره و سنجوق سیم سوخت برآن بنات خاتم و خلخال زر گداخت

💡 چو یاره دست‌بوسی رایش افتاد چو خلخال زر اندر پایش افتاد

💡 زبان را چو خلخال زرین کنم سمند سخن سنج را زین کنم

💡 به پا داشت بانو دو خلخال زر ستم پیشه افکند بر وی نظر

💡 سر نهاده بر قدم‌های بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز