بی طلب

لغت نامه دهخدا

بی طلب. [ طَ ل َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + طلب ) بدون خواهش.بی اذن. بی اجازت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به طلب شود.

فرهنگ فارسی

بدون خواهش ٠ بی اذن ٠ بی اجازت ٠

جمله سازی با بی طلب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون آمدی به کوی خرابات بی طلب بر طاق نه صلاح و فرود آر شیشه را

💡 از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم کانچه را میطلبم بی طلبی حاصل بود

💡 به هیچ جا مرو ایدوست بی طلب هرگز ز هیچکس مطلب هیچ هر کجا باشی

💡 ای شمع بزم سوختگان در سخن درای یک بار بی طلب به شبستان من درای

💡 لب گشودن رخنه در ناموس همت کردن است ازکریمان بی طلب حاجت برآیدبیشتر

💡 بر زبان حرف طلب هرگز نمی آریم ما میهمان بی طلب را دوست می داریم ما