بریق

لغت نامه دهخدا

بریق. [ ب َ ] ( ع مص ) درخشیدن چیزی. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بُروق. و رجوع به بروق شود. || ( اِ ) درخشندگی.( منتهی الارب ). تلألؤ. ( اقرب الموارد ). درخشندگی و تابش برق که از ابر می جهد. ( غیاث ): لها [ لصفائح الطلق ] بصیص و بریق. ( ابن البیطار ). و از صهیل اسبان و بریق اسنان دلها و چشمهای مخالفان کور. ( جهانگشای جوینی ). || ( ص ) درخشان. ( غیاث ):
زخم تیغ و سنگهای منجنیق
تیغها برکرد چون برق بریق.مولوی.
بریق. [ ب َ ] ( اِ ) کشتی دودگله. ( یادداشت دهخدا ). و رجوع به بریک شود.
بریق. [ ب ُ رَ ] ( اِخ ) ابن عیاض بن خویلد هذلی. شاعری است از عرب. ( از منتهی الارب ) ( از المعرب جوالیقی ).

فرهنگ فارسی

ابن عیاض بن خویلد هذلی.

جمله سازی با بریق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بریق درش از لعل درافشان چو از گلگون شفق برق درخشان

💡 زخم تیر و سنگهای منجنیق تیغها در گرد چون برق از بریق

💡 هر که او از دیدشان آگاه نیست گمره است او بریقین در راه نیست

💡 آنکه در صومعه میرفت با بریق وضو از در میکده اینک به سپر می آید

💡 کوه را از وقار تست قرار برق را از حسام تست بریق

رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز