دلخستگی

مترادف‌ها

ملال، بی حوصلگی، دلتنگی

متضادها

دلخوشی، اشتیاق

لغت نامه دهخدا

دلخستگی. [ دِ خ َ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) دل خستگی. حالت وچگونگی دلخسته. دلخسته بودن. رجوع به دلخسته شود.

جمله سازی با دلخستگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دو روز پیش که پهلوی استراحت من نسوده است ز دلخستگی به بستر خواب

💡 با همه اشکستگی دم ز درستی زدن با همه دلخستگی تاب ستم داشتن

💡 کجا یابد کلید این بستگی را که سازد مرهم این دلخستگی را

💡 چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

💡 ما خسته دلان قلب جهانیم و از اینرو دل خسته جهانیست ز دلخستگی ما

💡 پس از سال‌ها کار مداوم در محیطی یکنواخت و بدون خلاقیت، او دچار نوعی دلخستگی عمیق شد و تصمیم گرفت حرفه خود را تغییر دهد.

💡 دلخستگی از روابط اجتماعی در عصر دیجیتال، پدیده‌ای است که بسیاری از جوانان را وادار می‌کند تا بیشتر به تنهایی و دنیای مجازی خود پناه ببرند.

💡 او سعی داشت با سفر به مناطق بکر و طبیعی، از دلخستگی ناشی از فشارهای روانی و استرس‌های کاری روزمره، کمی رهایی و آرامش پیدا کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران