لغت نامه دهخدا
( پرآتش ) پرآتش. [ پ ُ ت َ ] ( ص مرکب ) مملو از آتش.
- دل پرآتش؛ سخت غمگین. سخت اندوهناک:
پر از خون شد آن سنبل مشکبوی
دلش شد پرآتش پر از آب روی.فردوسی.دلم شد پرآتش ز تیمار اوی
که چون بود با گور پیکار اوی.فردوسی.
( پرآتش ) پرآتش. [ پ ُ ت َ ] ( ص مرکب ) مملو از آتش.
- دل پرآتش؛ سخت غمگین. سخت اندوهناک:
پر از خون شد آن سنبل مشکبوی
دلش شد پرآتش پر از آب روی.فردوسی.دلم شد پرآتش ز تیمار اوی
که چون بود با گور پیکار اوی.فردوسی.
( پر آتش ) ( صفت ) که بسیار آتش در آن ریخته باشند: منقل پر آتش. یا دل پر آتش. سخت و غمگین و اندوهناک.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زبان بسوخت ز آه و ز بهر شرح فراق لبم ز جان پر آتش زبانه میطلبد
💡 نی ز دود دل پر آتش ما می نالد تو مپندار که از باد هوا می نالد
💡 خلیل ماست خیال نو روز و شب زآنست کش احتراز ز درد دل پر آتش نیست
💡 صدواقعهٔ روزفزون از من خواه صد بادیه پر آتش و خون از من خواه
💡 زین سینهٔ پر آتش و زین دیدهٔ پر آب دردا ! که گشت قاعدهٔ عمر من خراب