لغت نامه دهخدا
نیکوزندگانی. [ زِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) نیکوحال. نیکوخورش. متنعم. خوش گذران. قوی حال. در نعمت و رخاء: ناعمه؛ زنی نیکوزندگانی. ( یادداشت مؤلف ).
نیکوزندگانی. [ زِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) نیکوحال. نیکوخورش. متنعم. خوش گذران. قوی حال. در نعمت و رخاء: ناعمه؛ زنی نیکوزندگانی. ( یادداشت مؤلف ).
نیکو حال. نیکو خورش. متنعم. خوشگذارن. قوی حال. در نعمت و رخائ: ناعمه زنی نیکو زندگانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او بزرگترین ملکه جهان و گرانمایهترین آنها است. چون بهمن، درگذشت، همای بر تخت شاهی نشست. پردهای پرنیانی و زربفت در برابرش آویختند و به خاص و عام اجازت حضور داد. والیان و امیران مناطق نزد او، هدایا آوردند. او از پس پرده سخت بهجا و نیکو سخن میراند. او چنین گفت: خداوند این کشور را از سر مِهر به ما سپرد[روایت ۱] و بر ماست که در دادگستری و پایمردی تا آخرین حد توان بکوشیم و پسندیدهترین خویها و منشها را رواج دهیم و ستودهترین راه و روش را برگزینیم.[روایت ۲] همگان به سخناش شادمان گشتند و او را نماز بردند. او به تنهایی در آراستن کشور بکوشید و در نگاهداشتِ کشور و آبادانی آن و بهآیین درآوردن مرکز و شهرستانها، چه دور و نزدیک، بر بسیاری از شاهان بزرگ، پیشی جست.[روایت ۳] دلاوران و لشکریان را برای جنگ با دشمنان و سرکوبی مخالفین گسیل میداشت و همیشه از پیروزی برخوردار بود.[روایت ۴] همواره بر مردم خویش به دیدهای نیکو مینگریست.[روایت ۵] پیوسته به ساختن باروی شهرها[روایت ۶] و افزودن بر آبادانیها و بخشش به نیازمندان فرمان میداد. مردم از پیآمدهای نیک کارهایش در دوران او بهروزی مییافتند و از میوههای شیرین آن برخوردار میگشتند و او را سخت دوست میداشتند و از خداوند میخواستند که زندگانیاش دراز و پادشاهیاش پابرجا باشد.
💡 دریغ آیدم زندگانی به ناز که بینام نیکو بپاید دراز