لغت نامه دهخدا
ناگزیر کردن. [ گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ناچار کردن. وادار کردن.
- ناگزیر کردن از؛ واداشتن به. مجبورکردن به. رجوع به ناگزیر شود.
ناگزیر کردن. [ گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ناچار کردن. وادار کردن.
- ناگزیر کردن از؛ واداشتن به. مجبورکردن به. رجوع به ناگزیر شود.
ناچار کردن. وادار کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کیکاووس نیز برای یافتن گناهکار به هر دو دستور داد تا از میان آتش بگذرند. سیاووش ناگزیر شد برای اثبات بیگناهی خود و به جای قسم یاد کردن از میان شعلههای آتش بگذرد که بدون هیچ آسیبی از میان شعلههای مهیب آتش گذشت. اما سودابه به آتش نزدیک نشد. آنگاه سیاوش پیش پدر رفت و وساطت نمود که سودابه را ببخشد و پدر نیز قبول کرد.