لغت نامه دهخدا
مشکین کردن. [ م ُ / م ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) چون مشک خوشبوی ساختن:
شیراز مشکین میکندچون ناف آهوی ختن
گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا می برد.سعدی.
مشکین کردن. [ م ُ / م ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) چون مشک خوشبوی ساختن:
شیراز مشکین میکندچون ناف آهوی ختن
گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا می برد.سعدی.
چون مشک خوشبوی ساختن
💡 نه از باد هوا هرکس ازین گلشن برد بویی بصد خون جگر چون گل نفس مشکین توان کردن
💡 چه افتاده است چندین حلقه کردن زلف مشکین را که من صد حلقه پیچ و تاب از آن موی کمر دارم