لغت نامه دهخدا
قاسم بازار. [ س ِ ] ( اِخ ) قصبه ای است نزدیک شهر مرشدآباد در ایالت راجچاهی در بنگاله هندوستان و به علت منسوجات ابریشمی معروف است. ( از قاموس الاعلام ترکی ).
قاسم بازار. [ س ِ ] ( اِخ ) قصبه ای است نزدیک شهر مرشدآباد در ایالت راجچاهی در بنگاله هندوستان و به علت منسوجات ابریشمی معروف است. ( از قاموس الاعلام ترکی ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روى پشت بام آتش روشن كرده بودند، رفتم ببينم چه مى كنند، ديدم آن دو، پوست خيكىراآورده اند سرخ كنند و بخورند! با ديدن اين صحنه گريه ام گرفت، آمدم پايين،مقدارى مس و مفراغ از منزل برداشتم، بردم زير بازارچه فروختم و قدرى دم پختك تهيهكردم. برادرم قاسم خان - كه شخص پولدارى بود - رسيد، ديد خيلى ناراحتم، از علتناراحتى سؤ ال كرد، جريان را گفتم. قاسم خان كه اين ماجرا را شنيد گفت: چه مىگويى ؟ شيخ رجبعلى را در بازار ديدم كه صد تا بليط چلوكباب ميان مردم تقسيم مىكند! چراغى كه به خانه رواست، مسجد حرام است، اين مرد كى مى خواهد...، درست است كهعابد و زاهد است، ولى كارش درست نيست !