زبان اوران
لغت نامه دهخدا
( زبان آوران ) زبان آوران. [ زَ وَ ] ( اِ مرکب ) جمع زبان آور:
زبان آورانی که وقت شتاب
کلیچه ربودندی از آفتاب.نظامی.زبان آوران را بتو بار نیست
که با مشعله گنج را کار نیست.نظامی.نگویمت چو زبان آوران رنگ آمیز
که ابرمشک فشانی و بحر گوهرزای.سعدی.نگفتند حرفی زبان آوران
که سعدی نگوید مثالی بر آن.سعدی ( بوستان ).زبان آوران رفته از هر مکان
تضرع کنان پیش آن بیزبان.سعدی ( بوستان ).
جمله سازی با زبان اوران
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 که نطق تو تا نظم گوینده شد زبان زبان آوران بنده شد
💡 بر سرو سوسن از چه زبان می کند دراز آزاده راز طعن زبان آوران چه غم
💡 چو شمع کشته زبان آوران خموش شوند اگر بلند بگویم که بی زبانی چیست
💡 زبان آوران وطن را چه آمد که لب بسته خو کرده با این زبونی
💡 بلبل آن طبع سخن پروران در چمن نطق زبان آوران
💡 نادره گویی ز سخن گستران نادره در سلک زبان آوران