رخ خراشیدن

لغت نامه دهخدا

رخ خراشیدن. [ رُ خ َ دَ ] ( مص مرکب ) لطمه زدن. از شدت تأثر و الم خراشیدن چهره:
ور عاریتی بازستانند تو رخ را
بر عاریتی هیچ بمخراش و بمخروش.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

لطمه زدن از شدت تاثر و الم خراشیدن چهره.

جمله سازی با رخ خراشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در زردپی‌بری، بخش کوچکی از زردپی (تاندون) در هر یک از انگشتان پای گربه با جراحی برداشته می‌شود تا از باز کردن پنجه‌های گربه جلوگیری شود؛ بنابراین، گربه دیگر توانایی خاراندن و خراشیدن ندارد.

💡 کِبریت، چوب کوچک و باریکی است که در نوک آن گوگرد یا دیگر مواد شیمیایی است، که با خراشیدن یا اصطکاک بر روی بدنه قوطی و جعبه نگه دارندهٔ آن برافروخته و آتش می‌گیرد.

💡 اگرچه خار این بستانم، اما خار دیوارم زدست کوته من دل خراشیدن نمی آید

💡 زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او رخ آیینه با ناخن خراشیدن نمی دانم

💡 کرنه kerane یعنی خراشیدن و این واژه اردلانی با واژه پهلوی کرنیتن karenitan با همین معنی آمده. در فرهنگ فره وشی صفحه ۵۴ ذکر شده‌است