لغت نامه دهخدا
جان بر لب بودن. [ ب َ ل َ دَ ] ( مص مرکب ) حاضر بودن برای جان بازی:
فرمان برمت هرآنچه گویی
جان بر لب و گوش برخطایست.سعدی.
جان بر لب بودن. [ ب َ ل َ دَ ] ( مص مرکب ) حاضر بودن برای جان بازی:
فرمان برمت هرآنچه گویی
جان بر لب و گوش برخطایست.سعدی.
حاضر بودن برای جان بازی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا
💡 گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا
💡 چکید در ره عشق تو خون دل بر خاک رسید بر سر کوی تو پای جان بر سنگ
💡 وهب آن جوان هدفى و متعهد كه مرگ را بدوش مى كشيد و جان بر كف براى شهادت لحظهشمارى مى كرد، روز عاشورا پس از اجازه از امامش حسين، حماسه رجز به سر داد، وهمچون شيرى پرخاشگر، مردانه به ميدان كارزار شتافت، شعار و فريادش هنگام نبرداين بود.
💡 پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش