اشنا روی

لغت نامه دهخدا

( آشناروی ) آشناروی. [ ش ْ / ش ِ ] ( ص مرکب ) روشناس. دلنشین. دلپذیر. مقابل دشمن روی:
آشناروی دیده عرفان
گر نداری ز عارفان بستان.سنائی.در این عهد از وفا بویی نمانده ست
بعالم آشنارویی نمانده ست.خاقانی.بنالم کآرزوبخشی ندیدم
بگریم کآشنارویی ندارم.خاقانی.روز و شب آورده ام در معنی بیگانه روی
چون کنم صائب ندارم آشناروی دگر.صائب.

فرهنگ فارسی

( آشنا روی ) ( صفت ) آنکه مصاحبتش دلپذیر باشد مقابل دشمن روی بیگانه روی.
دلنشین دلپذیر

جمله سازی با اشنا روی

💡 گمانم که او پور مرجانه بود همان آشنا روی بیگانه بود

💡 تر و تازه شکفته آشنا روی بسان سرو دایم بر لب جوی

💡 در سواد زلف می گشتم به دل چشمم فتاد آشنا رویی در آن شام غریبان یافتم

💡 ادب ز من طلبد شوخ آشنا رویی که از تبسم او می شود حیا گستاخ

💡 از این آشنا روی بیگانه خو؟! از این حرف نشناس بیهوده گو؟!

متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
موزون یعنی چه؟
موزون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز