بلا جواب
مترادفها
بیپاسخ، بدون پاسخ
متضادها
پاسخداده، پاسخگفته
لغت نامه دهخدا
بلاجواب. [ ب ِ ج َ ] ( ع ق مرکب ) ( از: ب + لا ( نفی ) + جواب ) بدون جواب. بی پاسخ. ( فرهنگ فارسی معین ).
- بلاجواب گذاشتن؛ جواب ندادن. پاسخ ندادن، خاصه نامه و مکتوبی را. مهمل گذاشتن.
فرهنگ فارسی
بدون جواب بی پاسخ: نامه برادرش را بلا جواب گداشت.
بدون جواب ٠ بی پاسخ ٠
جمله سازی با بلا جواب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به هرحال، اينگونه پرسشها با فرض اينكهمعقول طرح شود، اگر هم مجهول بماند، در جايى خللى ايجاد نكرده و بهمسايل دينى و عقايد اسلامى، خدشه اى وارد نمى سازد، هركدام را كه توانستيم ازعقل مستقيم و قرآن مجيد و اخبار معتبر، پاسخ بگيريم، آن پاسخ را مى پذيريم و روىچشم مى گذاريم، هركدام هم كه بلا جواب ماند، ضميمه مجهولات بى شمار خواهد شد.
💡 پس از پرسیدن سوالات بسیار دشوار و پیچیده در جلسه هیئت مدیره، مدیر عامل برای مدتی طولانی در برابر درخواستهای مطرح شده بلا جواب ماند.
💡 برخی از رازهای پیچیده تاریخی و علمی هنوز در ذهن دانشمندان و محققان بزرگ به صورت بلا جواب باقی ماندهاند و هنوز راه حلی برای آنها یافت نشده است.
💡 او سعی کرد با تمام توان به پرسشهای خبرنگاران پاسخ دهد، اما به دلیل نبود اطلاعات کافی، بسیاری از سوالات حساس را بلا جواب رها کرد.