لغت نامه دهخدا
مارزده. [ زَ دَ / دِ ]( ن. مف. مرکب ) مارگزیده. سلیم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). کسی که مار وی را گزیده باشد:
مهره مار بهر مارزده ست
به کسی کز گزند رست مده.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 800 ).
مارزده. [ زَ دَ / دِ ]( ن. مف. مرکب ) مارگزیده. سلیم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). کسی که مار وی را گزیده باشد:
مهره مار بهر مارزده ست
به کسی کز گزند رست مده.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 800 ).
مار گزیده سلیم
💡 در اينموقع عقرب بسرعت تمام خود را بجانب مار زده، و سخت از دماغ او گزيد، و مار بىحركت افتاده و مرد.