لغت نامه دهخدا
عهدگسل. [ ع َ گ ُ س ِ / س َ ] ( نف مرکب ) عهدگسلنده. پیمان شکننده. ناقض عهد. عهدشکن. پیمان شکن:
چه غم که عهدگسل داردت کشاکش ناز
که هر گسیختنی صدهزار پیوند است.ظهوری ( از آنندراج ).
عهدگسل. [ ع َ گ ُ س ِ / س َ ] ( نف مرکب ) عهدگسلنده. پیمان شکننده. ناقض عهد. عهدشکن. پیمان شکن:
چه غم که عهدگسل داردت کشاکش ناز
که هر گسیختنی صدهزار پیوند است.ظهوری ( از آنندراج ).
عهد گسلنده پیمان شکننده ناقض عهد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وفا ندیدم زین روزگار عهدگسل کدام مرد بدیدهاست ازین عجوز وفا
💡 دارد از جنبش مژگان سیاه تو خبر دلم از بس به تو ای عهدگسل نزدیک است