جامعه انسانی همواره از مجموعهای از طبقات تشکیل شده است که هر یک بر اساس موقعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود از سایرین متمایز میشوند. مقریزی در رسالهی اغاثةالامة بکشفالغمة بهگونهای دقیق این طبقات را برشمرده و جامعه را به هفت گروه اصلی تقسیم کرده است: نخست، اهل دولت که صاحبان قدرت و نفوذ سیاسیاند؛ دوم، توانگران شامل بازرگانان و منعمان برخوردار از رفاه و آسایش؛ سوم، کسبه و بازاریان که به تجارت خرد مشغولاند و معاش خود را از خرید و فروش تأمین میکنند؛ چهارم، فلاحتپیشگان که در کشت و کار و امور زراعتی فعالیت دارند؛ پنجم، فقیران و طلاب علوم که بیشتر قشر بینوا و محروم جامعه را تشکیل میدهند؛ ششم، پیشهوران و کارگران صنایع که با دسترنج خود زندگی میکنند؛ و در پایان، مستمندان و گدایان که از راه تکدی روزگار میگذرانند.
از دیدگاه تاریخی، این طبقهبندی تنها محدود به جوامع اسلامی نبوده و ریشههایی کهنتر در ساختار اجتماعی ایران دارد. آرتور کریستنسن، ایرانشناس برجسته، در آثار خود اشاره میکند که ایرانیان از دوران باستان دارای ساختار اجتماعی دودمانی بودند که نظام تقسیمات ارضی و اجتماعی آنان مبتنی بر چهار واحد بود: خانه، ده، طایفه و کشور. این تقسیمبندی، که در دوران هخامنشیان به اوج نظم و انسجام رسید، موجب شکلگیری هفت دودمان ممتاز شد که یکی از آنها نژاد سلطنتی را شامل میگردید. به گفتهی او، این تسلسل دودمانی در جامعهی زرتشتی تا قرنها پس از فروپاشی دولت ساسانی همچنان حفظ شده بود.
در منابع پهلوی نیز بارها از فرماندهان چهارگانه یعنی رئیس خانه، رئیس ده، رئیس طایفه و رئیس کشور یاد شده است که جایگاه و سلسلهمراتب اجتماعی را نشان میدهد. حتی در متون مانویِ یافتشده در تورفان، بازتابی از همین طبقهبندی دیده میشود؛ با این تفاوت که در آنجا این ساختار نهبرای انسانها، بلکه برای موجودات ملکوتی به کار رفته است. چنین استمرار و تطور تاریخی حاکی از آن است که مفهوم طبقات اجتماعی، هم در جهان مادی و هم در جهان معنوی، نزد ایرانیان دارای مبنایی فلسفی و فرهنگی بوده و گذر زمان نتوانسته جایگاه آن را از حافظهی تاریخی این تمدن بزداید.