شرمناکی

لغت نامه دهخدا

شرمناکی. [ ش َ ] ( حامص مرکب ) شرمندگی. شرمساری. خجلی. ( یادداشت مؤلف ). شرمگینی. ( فرهنگ فارسی معین ):
نهاد از شرمناکی دست بر رخ
سپاسش برد و بازش داد پاسخ.نظامی. || حیا و شرم. کمرویی. ( یادداشت مؤلف ):
بدین شرمناکی بدین خوب رسمی
بدین تازه رویی بدین خوش زبانی.فرخی.نارفته میانشان ز پاکی
الا نظری به شرمناکی.نظامی.بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی
که دارد چون بنفشه شرمناکی.نظامی.لیلی به هزار شرمناکی
آمد بر آن غریب خاکی.نظامی.

جمله سازی با شرمناکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عشق ار چه بود به صدق و پاکی خالی نبود ز شرمناکی

💡 عاشق زده کوس جامه پاکی معشوق و لباس شرمناکی

💡 بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی‌؟ که دارد چون بنفشه شرمناکی‌

کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز