لغت نامه دهخدا
سیلی خور. [ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) توسری خور. اسیر. گرفتار:
تاچند زمین نهاد بودن
سیلی خور خاک و باد بودن.نظامی.
سیلی خور. [ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) توسری خور. اسیر. گرفتار:
تاچند زمین نهاد بودن
سیلی خور خاک و باد بودن.نظامی.
تو سری خور. اسیر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سیلی خور دریای نوالت، رخ امّید شوربدهٔ سودای خیالت دل شیدا
💡 دانست که شد درین دبستان سیلی خور دست خودپرستان
💡 سیلی خور هجر جان گزایم دریاب چه شد که تا برآیم کذا
💡 فلک سیلی خور باد و هوایش زمین پامال نقش بوریایش
💡 بود تا صید جانم، رنجه اش باد دلم سیلی خور سرپنجه اش باد
💡 گردن صد رستم و سهراب را سخره ی و سیلی خور بازوت دید