ستمگاره
مترادفها
ظالم، ستمگر، جبار، زورگو، مستبد، ستمکننده
متضادها
عادل، دادگر
لغت نامه دهخدا
ستمگاره. [ س ِ ت َ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) ظالم. ستمکاره. ستمکار:
چو شاهان بکینه کشی خیر خیر
از این دو ستمگاره اندازه گیر.فردوسی.که ایدون ببالین شیر آمدی
ستمگاره مرد دلیر آمدی.فردوسی.دگر آنکه گفتا ستمگاره کیست
بریده دل از شرم و بیچاره کیست.فردوسی.چو کژّی کند مرد بیچاره خوان
چو بی شرمی آرد ستمگاره خوان.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2558 ).کام روا باد و نرم گشته مر او را
چرخ ستمگاره و زمانه ٔوارون.فرخی.هرگز چنین گروه نزاید نیز
این گنده پیر دهر ستمگاره.ناصرخسرو.ستم را ز خود دور دارم بهش
ستمکش نوازم ستمگاره کش.نظامی.غم آلود یوسف بکنجی نشست
بسر بر ز نفس ستمگاره دست.سعدی ( بوستان ).رجوع به ستمکاره شود.
جمله سازی با ستمگاره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ستم را ز خود دور دارم به هُش ستمکش نوازم، ستمگاره کش
💡 گر روی بتابم ز شما شاید زیراک بیروی ستمگاره و با روی و ریائید
💡 به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد چنین از ره پاکیزدان مگرد
💡 ستمگاره دیویست با خشم و زور کزین گونه چشم تو را کرد کور
💡 کنون آن گرامی کتایون کجاست مرا گر ستمگاره خواند رواست
💡 سخنگوی شهدی شکر پارهای به شهد و شکر بر ستمگارهای