لغت نامه دهخدا
روی گردانیدن. [ گ َ دَ ] ( مص مرکب ) روی گرداندن. ( فرهنگ فارسی معین ) ( یادداشت مؤلف ). اضراب. لفت. لفته. ( یادداشت مؤلف ). ضرب. تلوی. کصوم. طی. هت. ( منتهی الارب ). اعراض. تصییر. ( ترجمان القرآن ). رجوع به روی گرداندن شود.
روی گردانیدن. [ گ َ دَ ] ( مص مرکب ) روی گرداندن. ( فرهنگ فارسی معین ) ( یادداشت مؤلف ). اضراب. لفت. لفته. ( یادداشت مؤلف ). ضرب. تلوی. کصوم. طی. هت. ( منتهی الارب ). اعراض. تصییر. ( ترجمان القرآن ). رجوع به روی گرداندن شود.
💡 از شجاعت نیست با نامرد گردیدن طرف روی گردانیدن اینجا حمله مردانه است
💡 شرم رخسار تو می سوزد پرو بال نگاه نیست حاجت روی گردانیدن از نظاره ام