رنگ بریدن

مترادف‌ها

کمرنگ شدن، محو شدن

متضادها

رنگ گرفتن

لغت نامه دهخدا

رنگ بریدن. [ رَ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) معمول رنگریزان است که چون رنگ بر مقصود سیر شود به اشیای ترش آن را بشویند تا نیمرنگ گردد، گویند رنگش را بریدیم. ( از آنندراج ). برهم خوردن و زائل شدن رنگ مثلاً اگر صباغان قلیا یعنی شخار زیاد بر وزن مقرر داخل رنگ سازند رنگ ضایع می شود. ( بهار عجم ):
چه حرف پیش برم پیش تندی خویش
که رنگ و سمع بریده ست تیغ ابرویش.عبداللطیف خان ( از بهار عجم ).تا تیغ بدست یار دیده ست
رنگ از رخ خون من بریده ست.خالص ( از بهار عجم ).نی همین از تیغ رگهای شهیدان می برد
رنگ خون را هم ترشرویی جانان می برد.اشرف ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

معمول رنگریزان است که چون رنگ بر مقصود سیر شود باشیای ترش آنرا بشویند تا نیمرنگ گردد گوید رنگش را بریدیم

جمله سازی با رنگ بریدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چنان انتقام از ستمگر کشید که از تیغ رنگ بریدن پرید

💡 با گذشت زمان و قرار گرفتن طولانی مدت پرده‌های اتاق در معرض نور مستقیم خورشید، رنگ بریدن پارچه‌ها و کدر شدن آن‌ها کاملاً اجتناب‌ناپذیر است.

💡 وقتی خبر ناگهانی و تلخ بیماری یکی از اعضای خانواده را شنیدیم، چهره او از شدت شوک و ناراحتی ناگهان رنگ برید و بسیار پریشان شد.

💡 برخی از نقاشی‌های قدیمی در موزه‌ها به دلیل عدم نگهداری صحیح در شرایط محیطی مناسب، دچار رنگ بریدن شده و زیبایی اصلی خود را از دست داده‌اند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران