دیوکش

لغت نامه دهخدا

دیوکش. [وْ ک ُ ] ( نف مرکب ) کشنده دیو. آنکه دیو را بکشد.
- دیوکش راه؛صعب العبور و سخت گذار:
دهد شاه را بنده مژده ز بخت
که بنوشتم این دیوکش راه سخت.اسدی.
دیوکش. [ وَ ک ُ] ( نف مرکب ) کشنده کرم ابریشم. || دیوه کش. صاحبان این انتساب در عمل آوردن ابریشم دست داشته اند و چنین معروف شده که خاندانی مشهور از علمای مروبوده اند. ( از انساب سمعانی ). رجوع به دیوه کش شود.

جمله سازی با دیوکش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای ایاز شیر نر دیوکش مردی خر کم فزون مردی هش

💡 همان دیوکش منهراس است نام مگر کز کمند تو آید به دام

💡 تو جنی و او دشمن کیش توست تو گوئی که آن دیوکش خویش توست