دوست دارنده

لغت نامه دهخدا

دوست دارنده.[ رَ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) دوستدار. دوستار. خواهان و مهربان و صمیمی. ( از یادداشت مؤلف ). وامق. ( دهار ). هَو. ( از منتهی الارب ): فیلسوف؛ دوست دارنده حکمت.لَبِن؛ دوست دارنده شیر. ( منتهی الارب ):
که ما شاه را سربسر بنده ایم
ابا بندگی دوست دارنده ایم.فردوسی.رجوع به دوستدار شود.

فرهنگ فارسی

دوستدار. خواهان و مهربان و صمیمی.

جمله سازی با دوست دارنده

💡 پس مقصود از (فاحشه ) مطلق فحشاء است، چون زنا و قذف وامثال آن، و دوست داشتن اينكه فحشاء و قذف در ميان مؤ منين شيوع پيدا كند، خود مستوجبعذاب اليم در دنيا و آخرت براى دوست دارنده است.

💡 (ترجمه اين كتاب را با كمى سرمايه علمى و تنگدستى خود موقعى مى نويسم كهحوادث روزگار مرا به درد جدايى مبتلا كرده و به مصيبت مرگ دو فرزندم كه در دو شبپى در پى از دنيا رفتند دچار نمودهاست و همچنين مشكلات ديگر به من هجوم آورده ولىخداى دوست و دوست دارنده را در هر حال حمد و سپاس و...

💡 که ما سر به سر شاه را بنده‌ایم ابا بندگی دوست دارنده‌ایم

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
تازه نفس یعنی چه؟
تازه نفس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز