دورجا

لغت نامه دهخدا

دورجا. ( اِ مرکب ) دورجای. دورگاه. مسافت دور. دور. مسافت بعید. تا مسافتی بعید. تا مسافتی دراز:
پس چون برفت و مدینه زیارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن با جماعتی روی به بسطام نهاد خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دورجایی به استقبال او شدند. ( تذکرة الاولیاء عطار ). نقل است که او را نشان دادند که همان جای پیر بزرگ است از دور جایی به دیدن او شد. ( تذکرة الاولیاء عطار ). رجوع به دورجای شود.

جمله سازی با دورجا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 موسی از تو یافت راه از دورجای پس مرا در خورد من راهی نمای

💡 جزیره پدید آمد از دورجای ز ملاح پرسید آن پاک رای

ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز