دل تافته

لغت نامه دهخدا

دل تافته. [ دِت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) دلسوخته. داغدل. || دل برداشته. دل نگران: چون پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم به خانه اندر دلتنگ شدی به کوه حرا رفتی وهمی گشتی و به شب به خانه آمدی دل تافته، و از این حال خدیجه سخت اندوهگین بودی. ( ترجمه طبری بلعمی ).
- دل تافته گشتن؛ دل برگرفته و نگران شدن:
گفتم که مرا ز غم به یک بوسه بخر
دل تافته گشتی و گران کردی سر.فرخی.

فرهنگ فارسی

دل برداشته. دل نگران.

جمله سازی با دل تافته

💡 گفتم که مرا زغم به سه بوسه بخر دل تافته گشتی و گران کردی سر

💡 گر تربیت اینست بسا کاهل سخن را دل تافته گردد چو تنور از پی نانی

💡 زنجیر دل تافته را در غم و دردم گر رشته جانست بهم در گسلاند

💡 عمری از خوی کسی کوره دل تافته ام شعله خاکستر آیینه پرواز من است

💡 کس نیست که چون من زتو دل تافته نیست سررشتهٔ وصل تو کسی بافته نیست

💡 جز آه دل تافته و اشگ روان نیست او را بدو گیتی خبر از اشگ تر خویش

چسی یعنی چه؟
چسی یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز