دل بریدن

لغت نامه دهخدا

دل بریدن. [ دِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) دست کشیدن. دل کندن. دل برداشتن. قطع علاقه کردن:
چو فرزند شایسته آمد پدید
ز مهر زنان دل بباید برید.فردوسی.فروافکند سوی فرزند خویش
نبرد دل از مهر پیوند خویش.نظامی.به سیم سیه تا چه خواهی خرید
که خواهی دل از مهر یوسف برید.سعدی.تَبتیل؛ دل از دنیا بریدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ) ( ترجمان القرآن جرجانی ). || مأیوس شدن. نومید گشتن. قطع امید کردن. رجوع به بریدن شود.

فرهنگ فارسی

دست کشیدن. دل کندن.

جمله سازی با دل بریدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه من بتوانم از تو دل بریدن نه تو بتوانی از من سرکشیدن

💡 ولیکن بسکه می باشد دلازار ز جورش باید از جان دل بریدن

💡 چهار: آنچه پس از ملکه گشتن پیوستگی حاصل می آید و شخص را به ملاحظه ی جمال و جلال و دل بریدن از جز کمال متعال وامی دارد.

آفاق یعنی چه؟
آفاق یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز