دربند کردن

لغت نامه دهخدا

دربند کردن. [ دَ ب َ ک َ دَ] ( مص مرکب ) در قید کردن اسیر و محبوس. ( ناظم الاطباء ). مقید کردن. محبوس کردن. زندانی کردن:
دربند مدارا کن و دربند میان را
دربند مکن خیره طلب ملکت دارا.ناصرخسرو.یکی آیینه و شانه درافکند
به افسونی به راهش کرد دربند.نظامی.زآنکه آوازت ترا دربند کرد
خویش او مرده پی این پند کرد.مولوی.|| سد باب کردن. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با دربند کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همچنین پیشنهاد شده استفاده از رزم افزار (در هر چهار نگاره خنجر) و شباهت کامل سر دیوها در زیر سقف‌ها با سر دیوهای تمام قد ورودی تالار اصلی برای تأکید پیروزی نیکی شاهان هخامنشی بر بدی می‌باشد. همانگونه که در این نگاره‌ها مشاهده می‌شود، هر چهار دیوی که بر روی دیوارهای ورودی تالار اصلی به نگاره درآمده‌اند مغلوب نیکی شده‌اند. از این رو، از سر دیوان شکست‌خورده در زیر سقف‌ها و به عنوان سرستون استفاده شده تا اشاره‌ای باشد به اسارت و دربند کردن آنها. (رستگاری زمانی است که دیوان در بند شوند)