لغت نامه دهخدا
درانداخته. [ دَ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) درافکنده:
مرغ پر انداخته یعنی ملک
خرقه درانداخته یعنی فلک.نظامی.پرده درانداخته دست وصال
از در تعظیم سرای جلال.نظامی.
درانداخته. [ دَ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) درافکنده:
مرغ پر انداخته یعنی ملک
خرقه درانداخته یعنی فلک.نظامی.پرده درانداخته دست وصال
از در تعظیم سرای جلال.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لختی به چمن بگذر و بنگر که چگونه صلصل به سر سرو درانداخته غلغل
💡 گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای
💡 کار همه عیاران از سوز وصالت چاهیست پس از راه درانداخته جانی
💡 ما خرقهٔ رسم، از سرانداختهایم سر را، بَدَلِ خرقه، درانداختهایم
💡 امروز بهانهای درانداختهاند فردا همه آن بود که درساختهاند