خود افکن

لغت نامه دهخدا

خودافکن.[ خوَدْ / خُدْ اَ ک َ ] ( نف مرکب ) آنکه خودی بیفکند. آنکه منیت خود را بزیر پای خود افکند:
زن افکندن نباشد مردرایی
خودافکن باش اگر مردی نمایی.نظامی.کسی کافکند خود را بر سر آمد
خودافکن با همه عالم برآمد.نظامی.|| یکه تاز. ( غیاث اللغات ).

فرهنگ فارسی

آنکه خودی بیفکند آنکه منت خود را بزیر پای خود افکند.

جمله سازی با خود افکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای دوست جویان! خوش باشید که اجابت نزدیک است. ای دلگشای رهی! چه بود که دلم را بگشایی! و از خود مرهمی بر جانم نهی! من سود چون جویم! که دو دستم از مایه تهی! نگر که بفضل خود افکنی مرا بروز بهی.

💡 چشمی به خواب مرگ فراهم نیاید ار از آفتاب طلعت خود افکنی نقاب

💡 من نیز ز خشم دیده اش برکندم بستان و بزیر پای خود افکن زود

💡 دورم از خود افکنی و نام غمخواری کنی حق یاری می‌گذاری هرچه خواهی می‌کنی

💡 دلم بدام خود افکن چو گوی در چوگان که امتحانی بهتر ز گوی و چوگان نیست

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز