لغت نامه دهخدا
خلعتی. [ خ ِ / خ َ ع َ ] ( ص نسبی، اِ ) آنچه بخلعت دهند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- اسب خلعتی؛ اسبی که هبه کرده شده: حُمَلان؛ اسب پیش کشی.
|| آنچه عروس برای خویشان شوی از البسه بخانه شوهر آرد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خلعتی. [ خ ِ / خ َ ع َ ] ( ص نسبی، اِ ) آنچه بخلعت دهند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- اسب خلعتی؛ اسبی که هبه کرده شده: حُمَلان؛ اسب پیش کشی.
|| آنچه عروس برای خویشان شوی از البسه بخانه شوهر آرد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
آنچه بخلعت دهند یا آنچه عروس برای خویشان شوی از البسه بخانه شوهر آرد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از بقا گردون قبایی بر قد یک تن ندوخت خلعتی بس فاخر آمد عمر عیبش کوتهی ست
💡 نسیج این غزل خوش که کس نیافته است به قد عشق و وفا خلعتی به منوالش
💡 با معبّر صبح چون گفتم بگفت از ملک ری شه فرستد خلعتی از بهر سالار زمان
💡 خلعتی نه حجّتی از رحمت پروردگار پیکری نه آیتی از قدرت جانآفرین
💡 زو در عقل خاستم چونکه شنیدم این ندا عشق فکنده خلعتی در برم از صفات تو